گل سرخی برای محبوبم

تصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.pichak.net
گل سرخی برای محبوبم

تصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.pichak.net

"جان " از روی نیکمت برخاست . لباس ارتشی اش را مرتب کرد وبه تماشای انبوه جمعیت که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت دختری با یک گل سرخ .از سیزده ماه پیش دلبستگی اش به او آغاز شده بود. از یک کتابخانه مرکزی با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود. اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشت هایی با مداد که در حاشیه صفحات آن به چشم می خورد. دست خطی لطیف از ذهنی هشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بیابد : با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه را پیدا کند. "جان" برای او نامه ی نوشت و ضمن معرفی خود از او در خواست کرد که به نامه نگاری با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتی شد تا برای خدمت در جنگ عازم شود. در طول یک سال ویک ماه پس از آن دو طرف به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ی بود که بر خاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواست عکس کرد ولی با مخالفت "" رو به رو شد . به نظر "" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد. وقتی سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسید آن ها قرار نخستین دیدار ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ایستگاه مرکزی .   دخترنوشته بود: "تو مرا خواهی شناخت از روی رز سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت.". بنابراین راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان " به دنبال دختری می گشت که قلبش را سخت دوست می داشت اما چهره اش را هرگز ندیده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنوید: " زن جوانی داشت به سمت من می آمد بلند قامت وخوش اندام - موهای طلایی اش در حلقه هایی زیبا کنار گوش های ظریفش جمع شده بود چشمان آبی به رنگ آبی گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاری می ماند که جان گرفته باشد. من بی اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون تو جه به این که او آن نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد. اندکی به او نزدیک شدم . لب هایش با لبخند پر شوری از هم گشوده شد اما به آهستگی گفت "ممکن است اجازه بدهید من عبور کنم؟" بی اختیار یک قدم به او نزدیک تر شدم و در این حال اورا دیدم که تقریبا پشت سر آن دخترا یستاده بود. زنی حدود 40 ساله با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود . اندکی چاق بود مچ پای نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر یک دوراهی قرار گرفته ام از طرفی شوق تمنایی عجیب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا می خواند و از سویی علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنی واقعی کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت می کرد. او آن جا ایستاده بود و با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام وموقر به نظر می رسید و چشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید. دیگر به خود تردید راه ندادم. کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد. از همان لحظه دانستم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود. اما چیزی بدست آورده بودم که حتی ارزشش از عشق بیشتر بود. دوستی گرانبها که می توانستم همیشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم . با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تاثری که در کلامم بود متحیر شدم . من "جان " هستم وشما هم باید دوشیزه "" باشید . از ملاقات با شما بسیار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟ چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت" فرزندم من اصلا متوجه نمی شوم! ولی آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست . او گفت که این فقط یک امتحان است!طبیعت حقیقی یک قلب تنها زمانی مشخص می شود که به چیزی به ظاهر بدون جذابیت پاسخ بدهد....................................

/ 30 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مرجان مهربون

[قلب][بوسه][قلب]……•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥[قلب][گل][قلب]……•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥ [قلب][بوسه][قلب]……•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥[قلب][گل][قلب]……•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥ [قلب][بوسه][قلب]……•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥[قلب][گل][قلب]……•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥ [قلب][بوسه][قلب]……•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥[قلب][گل][قلب]……•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥ [قلب][بوسه][قلب]……•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥[قلب][گل][قلب]……•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥ [قلب][بوسه][قلب]……•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥[قلب][گل][قلب]……•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥ [قلب][بوسه][قلب]……•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥[قلب][گل][قلب]……•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥ [قلب][بوسه][قلب]……•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥[قلب][گل][قلب]……•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥ [قلب][بوسه][قلب]……•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥[قلب][گل][قلب]……•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥ [قلب][بوسه][قلب]……•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥[قلب][گل][قلب]……•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥ [قلب][بوسه][قلب]……•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥[قلب][گل][قلب]……•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥ [قلب][بوسه][قلب]……•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥[قلب][گل][قلب]……•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥ [قلب][بوسه][قلب]……•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥[قلب][گل][قلب]……•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥ [قلب][بوسه][قلب]……•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥[قلب][گل][قلب]……•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥ [قلب][بوسه][قلب]……•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥[قلب][گل][قلب]……•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥ [قلب

مرجان مهربون

[قلب][بوسه][قلب]……•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥[قلب][گل][قلب]……•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥ [قلب][بوسه][قلب]……•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥[قلب][گل][قلب]……•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥ [قلب][بوسه][قلب]……•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥[قلب][گل][قلب]……•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥ [قلب][بوسه][قلب]……•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥[قلب][گل][قلب]……•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥ [قلب][بوسه][قلب]……•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥[قلب][گل][قلب]……•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥ [قلب][بوسه][قلب]……•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥[قلب][گل][قلب]……•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥ [قلب][بوسه][قلب]……•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥[قلب][گل][قلب]……•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥ [قلب][بوسه][قلب]……•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥[قلب][گل][قلب]……•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥ [قلب][بوسه][قلب]……•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥[قلب][گل][قلب]……•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥ [قلب][بوسه][قلب]……•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥[قلب][گل][قلب]……•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥ [قلب][بوسه][قلب]……•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥[قلب][گل][قلب]……•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥ [قلب][بوسه][قلب]……•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥[قلب][گل][قلب]……•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥ [قلب][بوسه][قلب]……•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥[قلب][گل][قلب]……•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥ [قلب][بوسه][قلب]……•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥[قلب][گل][قلب]……•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥ [قلب][بوسه][قلب]……•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥[قلب][گل][قلب]……•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥•ღ•♥ [قلب

سپيدار

فائزه جان با احترام فراوان لينك شدي گلم [گل][گل][گل]

فائزه

سلام فائزه جون خوب هستی؟ داستان فوق العاده ای بود دستت درد نکنه[لبخند] [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

سپيدار

گلم مرسي به خاطر همه ي مهربونيهات [گل][گل][گل]

محمد Mohammad

سلااااااااام خوبی باوفا؟ صبح 2شنبه 23 فروردین ماهت به خیر و خوبی انشالله دوست همراه من از اینکه در این پستم با نظراتت و جمله های زیبائی که نوشتی دلشادم کردی ممنونم و مطمئن باش به یادتم همیشه --------------------------------------------------- چه کسي مي داند راستي و درستي چيست؟ حقيقت کدام است و فريب چه حرفي براي گفتن دارد؟ دوست من تا زماني که منتظر دريافت راستي و درستي و حقيقيت و فريب داده نشدن از طرف ديگراني انتظارت پايان نمي يابد ----------------------------------------------- آپیدم لذا بازم زحمت بکش و بیا به کلبه من و با نوشته و قلم خوبت همراهیم کن همیشه پایدار باشی ممنون از حضورت[قلب][گل]